برای یه روز کاملا عادی روزی که روزمرگی ازش بباره
هیچ دغدغه ای نداشته باشی
بعد از اینکه اونجا رو لگدمال کردیم به فکر جای دیگه هستیم

پ.ن. موقعی که بچه بودم می گفتن هر کاری موقع تحویل سال انجام بدی تا آخر سال به همون کار مشغولی!! با این حساب کسی که در طولانی ترین شب سال مسافر باشه چی؟!؟!
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.
سر به آسمان
در فضایی بيکران
که با خورشيد و ستاره روشن می شود
در بستري از سنگ
با عطشي که با باران و برف و تگرگ فرو مي نشيند
همچنان سبز ايستاده اند
از بي مهري طبيعت شاکي نيستند
با آن ساخته اند
پ.ن. جرقه نوشتن این متن تو اتوبوس با دیدن کوهها و مناظر اطراف در ذهنم زده شد. با تشکر از راننده محترم که مسافرا رو نیم ساعت کلافه کردن و من برای فرار از اون به سلولهای خاکستری مغزم فشار آوردم.
/*]]-->کعبه به دیدار خدا می رویم
او که همینجاست کجا می رویم
چه زجری می کشد آنکه انسان است و از احساس سرشار
دانشجوهای یکی از درسهام این ترم در مورد نحوه امتحان ازم خواستن که امتحان رو تستی بگیرم
یکی ته کلاس گفت استاد تصحیح ورقه ها برای شما آسون میشه
جواب دادم ولی طرح کردن تست سخته
یکی به شوخی آروم گفت خودمون تو طرحش بهتون کمک می کنیم
من این پیشنهاد رو جدی گرفتم و قرار شد برای هر مبحث هر نفر 10 تا تست طرح کنه و من از بینشون انتخاب کنم
این مساله رو با کارشناس آزمایشگاهم که از دانشجویان سابق خودم بود در میون گذاشتم و گفتم تا حالا این کار رو نکرده بودم و برای اولین بار می خوام امتحانش کنم
برام جالب بود که قبل از من یکی از اساتید با تجربه دانشکده هم همین کار رو می کرده
پ.ن. 1- ای کاش فرصت داشتم تا سایتی رو راه تندازی می کردم به تمام اساتید دانشگاههای ایران تو رشته و شاخه خودم ای میل می زدم و ازشون می خواستم که با هم در ارتباط صمیمانه باشیم و تجارب تدریس و تحقیق رو با همدیگه در میون بذاریم
پ.ن. 2- هر چند اساتید مطرح رشته ما چشم دیدن همدیگه رو ندارن و هرکی خودشو خدا می دونه
پ.ن. 3- فکر کنم این ترم دانشجوها دیگه از سوالات شاکی نباشن چون سوالاتیه که خودشون طرح کردن
باز گشته اند
دردهای قديمی
تصويرهای تاريک
از من در آيينه
از من
در خواب ها.
اين بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شايد.....
نه !
اين پازل را
هزار بار هم که بچينی
همان می شود !
*** گروس عبدالملکيان ***
کنار ویلچرش روی چمنها نشسته و تو خودش مچاله شده بود
شاید بخاطر نداشتن پا و نقص مادر زادی فرم بدنش هم بهم ریخته بود
با خودم فکر کردم اگه پا داشت با اعتماد به نفس سرشو بالا می گرفت و راه می رفت
از اینکه از کنار مساله مهم سلامتی به سادگی رد شده بودم از خودم شرمنده بودم
پیگیریهای ما نتیجه ای برای من و دوستام نداشت ولی به نفع دانشجو های بعد از ما نه فقط تو دانشگاه خودمون که همه دانشگاهها تموم شد
بعد از چهار سال نامه نگاری به سازمانهای مختلف و شنیدن جوابهای منفی امروز احساس افسردگی بهم دست داد. نمی دونم چرا یه دفعه یاد داستان زیر افتادم
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
س![]()
رانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
حسی بهم می گفت که این سختیها مثل آتیش این داستانه و به زودی اتفاقات خوبی در انتظارم خواهد بود
امروز اولین نشانه های این اخبار خوب رو دیدم
این پست رو می نویسم که شادی ام رو با همه تقسیم کنم
بزرگ شدنمون چقدر با پختگی همراهه؟؟؟
گاهی اوقات اختلاف سنی پدر و مادرا با بچه هاشون زیاده ولی در عمل اختلاف سن "کودک درون"شون به چند ماه هم نمیرسه
انگار دانشگاه با دانشگاه فرق نمی کنه چه دانشجو باشی چه استاد تفاوتی نداره همه جا جنسیت حرف اول رو می زنه و ساز بد آهنگ خودشو می نوازه
وای به حال بد بختی که قراره شوهرت بشه
یا
بلند پروازی
یا
احقاق حق
؟؟؟؟
هر چی هست آروم و قرار رو ازم به شدت گرفته
باز سر چند راهی ام
فراموش می کنم اما وقتی به یاد میارم غمگین میشم
می دونم که چند سال آینده تلخی این روزها به مراتب کمتر از حالاست
با این حال روزهای سختی رو می گذرونم
دروغه دروغه ...مصلحت آمیز یا غیر مصلحت آمیز نداره
ظلم هم ظلمه و با زدن برچسب حساس بودن مظلوم ظالم نمی تونه خودش رو تبرئه کنه
قبول دارم که روحیه حساسی دارم ولی این حساسیت نیست که منو از شنیدن حرف زور باز می داره در کنار حساس بودن به شدت ظلم ستیزم.... بزرگترین بدی حساس بودن اینه که به سختی می تونم کسایی رو که بهم ظلم می کنن ببخشم...اگه بخوام صادق باشم باید بگم که تا حالا هیچ کس رو نبخشیدم
باز مسافرتهای هفتگی
ولی بلبل تو روز همه جا بی دریغ هنرنمایی می کنه
.
.
.
.
ولی چه حیف که هنرمند در نهایت به اسارت کشیده میشه
چرا؟؟؟
عادت کردیم که چیزهای ساده رو پیچیده ببینیم
یا شاید اونقدر بی دقت شدیم که به راحتی از کنارشون رد میشیم
موقعی که تو فامیل اختلافی بین دو نفر پیش میاد : زن و شوهر، عمو و برادر زاده، خواهر و برادر .... وقتی نظر منو می پرسن میگم حقیقت هر چی هست بین اون دو نفره .... هر کدوم بخشی از اونو که به نفع خودش و ضرر طرف مقابله بیان می کنه به همین خاطر من نمی تونم به هیچ وجه قضاوت کنم به دیگران هم توصیه می کنم که قضاوت نکنن....با این حال خودم هنوز به این حرف خودم زیاد پای بند نشدم
دیروز فیلم " درباره الی" رو با اعمال شاقه نگاه کردم ( با قطع دو بار تصویر و یک بار صدا و نشستن رو صندلیهای خراب سینما) . درباره فیلم هیچ توضیحی نمیدم فقط اینو می گم که قضاوت کردن در مورد الی شخصیت پر ابهام فیلم کار بسیار سختیه به طوری که تا مدتها ذهن رو درگیر می کنه... این فیلم اصغر فرهادی مثل فیلم قبلی اش چهارشنبه سوریه ...یادمه این فیلمو که با دوستام دیدیم ساعتها با هم بحث و جدل کردیم هر کدوم از دیدگاه خودش به فیلم نگاه می کرد آخر سر بی هیچ نتیجه ای با سر درد از هم جدا شدیم بعدها من اسم اون قضیه رو گذاشته بودم نقد فیلم همراه با چماق!!!!
فیلمهای اصغر فرهادی آدم رو به چالش می کشونه و در نهایت بهش ثابت می کنه که نمیشه به راحتیی که تو جامعه ما در مورد آدما قضاوت میشه و بهشون برچسب زده میشه در مورد آدما قضاوت کرد.
در بعضی موارد بهای این قضاوتهای عجولانه ممکنه زندگی یک آدم و یا گاهی چندین نفر باشه (کسایی که خودسر تصمیم به اجرای حکم می کنن بدون داشتن هیچ مدرک و شاهدی برای اثبات اتهام متهم که اکثر مواقع به اسم غیرت توجیه میشه)
پ.ن. امروز صبح همین مطلب رو به اضافه نظرات شخصی نوشته بودم که اونا رو پاک کردم چون در نقطه مقابل پیام این فیلم بود ...منم داشتم قضاوت می کردم