تبليغاتX
محال اندیش
چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
چقدر دلم برای یه زندگی ساده تنگ شده

برای یه روز کاملا عادی روزی که روزمرگی ازش بباره

هیچ دغدغه ای نداشته باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 20:15  توسط Angel  | 

نمی دونم چه وسوسه ایه که وقتی برف یه دست سفید و دست نخورده رو می بینیم دوست داریم حتما از اون قسمت رد بشیم و اثری از خودمون به جا بذاریم

بعد از اینکه اونجا رو لگدمال کردیم به فکر جای دیگه هستیم

پ.ن. موقعی که بچه بودم می گفتن هر کاری موقع تحویل سال انجام بدی تا آخر سال به همون کار مشغولی!! با این حساب  کسی که در طولانی ترین شب سال مسافر باشه چی؟!؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:6  توسط Angel  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 9:39  توسط Angel  | 

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما زیبا خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آنخانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .

راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

منبع

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:42  توسط Angel  | 

پای بند زمين

سر به آسمان

در فضایی بيکران

که با خورشيد و ستاره روشن می شود

در بستري از سنگ

با عطشي که با باران و برف و تگرگ فرو مي نشيند

همچنان سبز ايستاده اند

از بي مهري طبيعت شاکي نيستند

با آن ساخته اند


پ.ن. جرقه نوشتن این متن تو اتوبوس با دیدن کوهها و مناظر اطراف در ذهنم زده شد. با تشکر از راننده محترم که مسافرا رو نیم ساعت کلافه کردن و من برای فرار از اون به سلولهای خاکستری مغزم فشار آوردم. 

/*]]-->
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:33  توسط Angel  | 

 

دل خوش از آنیم که حج می رویم
 غافل از آنیم که کج می رویم

کعبه به دیدار خدا می رویم

او که همینجاست کجا می رویم





+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:32  توسط Angel  | 



چه زجری می کشد آنکه انسان است و از احساس سرشار




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:41  توسط Angel  | 

تدریس تو دانشگاه هر جلسه اش یه تجربه است

دانشجوهای یکی از درسهام این ترم در مورد نحوه امتحان ازم خواستن که امتحان رو تستی بگیرم

یکی ته کلاس گفت استاد تصحیح ورقه ها برای شما آسون میشه

جواب دادم ولی طرح کردن تست سخته

یکی به شوخی آروم گفت خودمون تو طرحش بهتون کمک می کنیم

من این پیشنهاد رو جدی گرفتم و قرار شد برای هر مبحث هر نفر 10 تا تست طرح کنه و من از بینشون انتخاب کنم

این مساله رو با کارشناس آزمایشگاهم که از دانشجویان سابق خودم بود در میون گذاشتم و گفتم تا حالا این کار رو نکرده بودم و برای اولین بار می خوام امتحانش کنم

برام جالب بود که قبل از من یکی از اساتید با تجربه دانشکده هم همین کار رو می کرده

پ.ن. 1- ای کاش فرصت داشتم تا سایتی رو راه تندازی می کردم به تمام اساتید دانشگاههای ایران تو رشته و شاخه خودم ای میل می زدم و ازشون می خواستم که با هم در ارتباط صمیمانه باشیم و تجارب تدریس و تحقیق رو با همدیگه در میون بذاریم

پ.ن. 2- هر چند اساتید مطرح رشته ما چشم دیدن همدیگه رو ندارن و هرکی خودشو خدا می دونه

پ.ن. 3- فکر کنم این ترم دانشجوها دیگه از سوالات شاکی نباشن چون سوالاتیه که خودشون طرح کردن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:19  توسط Angel  | 

باز گشته اند

دردهای قديمی

تصويرهای تاريک

از من در آيينه

از من

در خواب ها.

 

اين بار می خواهم

                          تکه

                                 تکه

                                       تکه کنم خود را

                                                         تا دوباره دست کسی

                                                                                       شايد.....

نه !

اين پازل را

هزار بار هم که بچينی

همان می شود !

 

*** گروس عبدالملکيان ***
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:32  توسط Angel  | 

از کنارش که رد شدم دلم خیلی براش سوخت

کنار ویلچرش روی چمنها نشسته و تو خودش مچاله شده بود

شاید بخاطر نداشتن پا و نقص مادر زادی فرم بدنش هم بهم ریخته بود

با خودم فکر کردم اگه پا داشت با اعتماد به نفس سرشو بالا می گرفت و راه می رفت

از اینکه از کنار مساله مهم سلامتی به سادگی رد شده بودم از خودم شرمنده بودم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:37  توسط Angel  | 




پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند





+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:14  توسط Angel  | 

گرفتن مدارک تحصیلی عالی هم نتونسته دید سنتی مردهای جامعه ما رو به مساله زندگی مشترک عوض کنه فقط به عوض شدن نحوه صدا زدن همسرانشون منجر شده اگه قبلا خانومها رو منزل صدا می زنن تازگیا یاد گرفتن که اونا رو هانی صدا کنن ولی وقتی پای صحبتهای خانومهای متاهل که می شینم می بینم چه اونی که یک سال از ازدواجش می گذره و چه اونی که 15 سال درد مشترکی دارن بی توجهی همسرانشون به اونا و زندگی مشترک و عدم مسئولیت پذیری در قبال تربیت بچه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:43  توسط Angel  | 

چهار سالی هست که دنبال یک کار اداری هستم البته با همراهی دوستان

پیگیریهای ما نتیجه ای برای من و دوستام نداشت ولی به نفع دانشجو های بعد از ما نه فقط تو دانشگاه خودمون که همه دانشگاهها تموم شد

بعد از چهار سال نامه نگاری به سازمانهای مختلف و شنیدن جوابهای منفی امروز احساس افسردگی بهم دست داد. نمی دونم چرا یه دفعه یاد داستان زیر افتادم

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
 کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم


حسی بهم می گفت که این سختیها مثل آتیش این داستانه و به زودی اتفاقات خوبی در انتظارم خواهد بود

امروز اولین نشانه های این اخبار خوب رو دیدم

این پست رو می نویسم که شادی ام رو با همه تقسیم کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:19  توسط Angel  | 

کوچیکم آرزو می کنیم زودتر بزرگ شیم از اینکه بهمون بگن کوچولو حرصمون می گیره خیلی زودتر از اونچه که بشه تصورشو کرد رشد می کنیم ازدواج می کنیم و بچه دار میشیم بابا یا مامان میشیم ولی...

بزرگ شدنمون چقدر با پختگی همراهه؟؟؟

گاهی اوقات اختلاف سنی پدر و مادرا با بچه هاشون زیاده ولی در عمل اختلاف سن "کودک درون"شون به چند ماه هم نمیرسه


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:2  توسط Angel  | 

وقتی با وجود پوشیدن مانتو حراست پسند!!  دانشجوهام به جای گوش دادن به درس منو ورانداز می کنن تو خودم می شکنم ...سر این جور کلاسها خیلی عصبی هستم

انگار دانشگاه با دانشگاه فرق نمی کنه چه دانشجو باشی چه استاد تفاوتی نداره همه جا جنسیت حرف اول رو می زنه و ساز بد آهنگ خودشو می نوازه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:17  توسط Angel  | 

وقتی که نمی خوای حرف زور بشنوی در عوض این جمله رو می شنوی

وای به حال بد بختی که قراره شوهرت بشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:30  توسط Angel  | 

زیادی خواهیه

یا

بلند پروازی

یا

احقاق حق

؟؟؟؟

هر چی هست آروم و قرار رو ازم به شدت گرفته

باز سر چند راهی ام


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:11  توسط Angel  | 

فراموش می کنم اما وقتی به یاد میارم غمگین میشم

می دونم که چند سال آینده تلخی این روزها به مراتب کمتر از حالاست

با این حال روزهای سختی رو می گذرونم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 22:12  توسط Angel  | 

بازی با کلمات ماهیت یک واقعیت رو عوض نمی کنه

دروغه دروغه ...مصلحت آمیز یا غیر مصلحت آمیز نداره

ظلم هم ظلمه و با زدن برچسب حساس بودن مظلوم ظالم نمی تونه خودش رو تبرئه کنه

قبول دارم که روحیه حساسی دارم ولی این حساسیت نیست که منو از شنیدن حرف زور باز می داره در کنار حساس بودن به شدت ظلم ستیزم.... بزرگترین بدی حساس بودن اینه که به سختی می تونم کسایی رو که بهم ظلم می کنن ببخشم...اگه بخوام صادق باشم باید بگم که تا حالا هیچ کس رو نبخشیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:33  توسط Angel  | 

باز شروع ترم جدید

باز مسافرتهای هفتگی


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:54  توسط Angel  | 

خفاش چون بی هنره مجبوره بره تو غار خودشو پنهون کنه و فقط بخاطر بقاء شبها بیرون بیاد

ولی بلبل تو روز همه جا بی دریغ هنرنمایی می کنه

.

.

.

.

ولی چه حیف که هنرمند در نهایت به اسارت کشیده میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:28  توسط Angel  | 

حقیقت عریانه عریانی که فقط برازنده اونه ولی ما بهش لباس می پوشونیم لباسهای زمختی که برازنده اش نیست چون از عریانی اون شرمساریم. هر چه صادق تر باشیم جنس پارچه هم لطیف تر میشه اما به هر حال باز هم زیر پوششه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:47  توسط Angel  | 

چرا وقتی به مشکلی بر می خورم یادم میره؟؟ مشکل برام بزرگ جلوه می کنه اون موقع می فهمم که از توکل هیچی نمی د,kl

به خدا نگوییم یک مشکل بزرگ دارم، به مشکل بگوییم من یک خدای بزرگ دارم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط Angel  | 

همیشه همینطوره مشکلات راه حلهای ساده ای دارن اما پیدا کردن این راه حلهای ساده آسون نیست

چرا؟؟؟

عادت کردیم که چیزهای ساده رو پیچیده ببینیم 

یا شاید اونقدر بی دقت شدیم که به راحتی از کنارشون رد میشیم 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط Angel  | 

موقعی که تو فامیل اختلافی بین دو نفر پیش میاد : زن و شوهر، عمو و برادر زاده، خواهر و برادر .... وقتی نظر منو می پرسن میگم حقیقت هر چی هست بین اون دو نفره .... هر کدوم بخشی از اونو که به نفع خودش و ضرر طرف مقابله بیان می کنه به همین خاطر من نمی تونم به هیچ وجه قضاوت کنم به دیگران هم توصیه می کنم که قضاوت نکنن....با این حال خودم هنوز به این حرف خودم زیاد پای بند نشدم

دیروز فیلم " درباره الی" رو  با اعمال شاقه نگاه کردم ( با قطع دو بار تصویر و یک بار صدا و نشستن رو صندلیهای خراب سینما) . درباره فیلم هیچ توضیحی نمیدم فقط اینو می گم که قضاوت کردن در مورد الی شخصیت پر ابهام فیلم کار بسیار سختیه به طوری که تا مدتها ذهن رو درگیر می کنه... این فیلم اصغر فرهادی مثل فیلم قبلی اش چهارشنبه سوریه ...یادمه این فیلمو که با دوستام دیدیم ساعتها با هم بحث و جدل کردیم هر کدوم از دیدگاه خودش به فیلم نگاه می کرد آخر سر بی هیچ نتیجه ای با سر درد از هم جدا شدیم بعدها من اسم اون قضیه رو گذاشته بودم نقد فیلم همراه با چماق!!!!

فیلمهای اصغر فرهادی  آدم رو به چالش می کشونه و در نهایت بهش ثابت می کنه که نمیشه به راحتیی که تو جامعه ما در مورد آدما قضاوت میشه و بهشون برچسب زده میشه در مورد آدما قضاوت کرد. 

در بعضی موارد بهای این قضاوتهای عجولانه ممکنه زندگی یک آدم و یا گاهی چندین نفر باشه (کسایی که خودسر تصمیم به اجرای حکم می کنن بدون داشتن هیچ مدرک و شاهدی برای اثبات اتهام متهم که اکثر مواقع به اسم غیرت توجیه میشه)

پ.ن. امروز صبح همین مطلب رو به اضافه نظرات شخصی نوشته بودم که اونا رو پاک کردم چون در نقطه مقابل پیام این فیلم بود ...منم داشتم قضاوت می کردم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:35  توسط Angel  |