تبليغاتX
محال اندیش
چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
عقل یکی از چهر منبع شناخت ما مسلمونا معرفی شده : قرآن،سنت، اجماع،عقل

توی آیات زیادی هم به اهمیت اون اشاره شده آیا کسانی که فکر می کنند با اونایی که فکر نمی کنند یکسانند؟؟؟

اما عقل محدودیت داره جایی که به قول عرفا پای استدلال چوبین بود این ضعف کاملا آشکار میشه

پس چیکار میشه کرد؟؟؟چه مرجعی رو به عنوان منبع شناخت فردی (جدا از خرد دسته جمعی) جایگزین عقل کنیم؟؟؟

به نظر من مرجع موثق تر دله چرا که عقل محدودیتهای مادی داره ولی دل اینطور نیست در ضمن اگه بحث دونستن یا ندونستن باشه همه ما خوب و بد رو خیلی خوب می تونم از هم تشخیص بدیم چرا که همه چی از قبل به ما الهام شده (فالهمها فجورها و تقویها ) از طرف دیگه بر ما حجت تموم شده و راه سعادت و شقاوت به خوبی تبیین شده (قد تبین الرشد من القی) و بزرگترین مشکل ما عمل نکردنه

تبصره: دل بایستی کاملا پاک و بی آلایش باشه

دل که آیینه صافی است غباری دارد      از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

حالا یکی پیدا بشه و پی همه چی رو به تنش بماله و تصمیم بگیره به ارزشها عمل کنه اولا گرفتن همین تصمیم بسیار سخته و نیاز به اراده قوی داره و از طرف دیگه مساله به همین جا ختم نمیشه و چون ما به تایید اطرافیانمون نیازمندیم با این تصمیم عملا از اونا طرد می شیم چرا؟؟؟

به نظر من علتش این می تونه باشه که اونا تصمیم ندارن که عوض بشن و دلشون نمی خواد که شما هم عوض بشین و این عوض شدن شما یعنی ثابت کردن اینکه اونا در این مورد ضعف دارن و اولین قدم مبارزه منفی اونا علیه آدم اینه که می خوان به هرقیمتی شده اونو به وضعیت سابق برگردونند

با خودم فکر می کردم که آیا انسانهای بسیار متعالی تونستند این مشکل رو حل کنند یا نه؟؟؟

معیار قضاوت خدا چی خواهد بود؟؟؟

نظرات خودم رو در مورد این سوالات ان شاء الله در پستهای بعدی خواهم نوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:46  توسط Angel  | 

توی پستی که در مورد تقسیم بندی "خود" نوشته بودم یکی از منابع شناخت رو اطرافیان معرفی کردم پس نمیشه از دیگران دوری کرد و باید با مردمی که مثل ما فکر نمی کنند معاشرت و مدارا کرد که اتفاقا از طرف بزرگان دین هم بسیار سفارش شده با مردم آن گونه معاشرت كنيد ، كه اگر مْرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد ، با اشتياق سوى شما آيند( نهج البلاغه، حكمت 10)

مدتیه یه مساله ذهن منو به شدت به خودش مشغول کرده...فرض می کنیم(مثل ریاضیدانها که همه چی رو فرض می کنند شدم) من با تلاش بسیار تونستم خودمو بشناسم .انسان یک موجود اجتماعیه و با آدمهای اطرافش در ارتباطه که این ارتباط می تونه از نوع تقابل و یا تعامل باشه

دو سال پیش توی یه سری جلسات عرفان شرکت می کردم استادمون می گفت سخت ترین مرحله برای کسایی که می خوان سیر و سلوک کنند اینه که بعد از عزلت و گوشه نشینی باید به میون مردم برگردند

حالا گیریم که به همه ارزشهای والای انسانی پی بردیم و با هزار مشقت هم تمرینشون کردیم وقتی باید توی جامعه ای زندگی بکنی که همه چیش آن نرماله تکلیف چیه؟؟؟؟ به یقین می رسی که دروغ بده ولی توی جامعه ما قبحش رو از دست داده اگه با همه صادق باشی کلاه سرت رفته و اگه صادق نباشی بقول عرفا ایمانت زایل شده امام علی طرفدار خود فریبی نیست و به جاش واقع بینی رو توصیه کرده 

 سوال بعدی کی باید با مردم مقابله کرد و کجا بهشون اجازه همکاری داد؟؟؟ حد مجاز و غیر مجاز مداخله اونا رو چطور میشه تعریف کرد؟؟؟  

اگه کتابهای پائیلو کوئیلو رو مطالعه کرده باشین توی کیمیاگر داستانی رو نقل می کنه که من اونو براتون می نویسم:

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

این داستان رو نوشتم که این سوال رو مطرح کنم که چه طور میشه تعادل رو حفظ کرد بین خودمون و جامعه ؟؟؟چیکار کنیم که در عین حال که خود واقعی مون مثل قطرات روغن حفظ  بشه از دیگران هم غافل نمونیم و از خرد جمعی بهره مند هم بشیم ؟؟؟؟

خوب اگه دیر به دیر آپ می کنم ببخشید دیگه امیدوارم جبران شده باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:3  توسط Angel  | 

منصور انتقاد کرده که چرا بحث ها رو جمع بندی نمی کنم؟ هر چند توی پست قبلی جمله ای از ویلیام نقل شد که به نظر من می تونست ختم کلام باشه  دیدم راست میگه اما واقعیت اینه که اینها چالشهای من هستند و خودم به شخصه نتونستم به جواب برسم اما برای احترام به نظرات این دوست عزیز شعری رو می نویسم هرچند نمی دونم شاعرش کیه؟!؟

پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را 

تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویش خویش من هم اکنون از در صلح آمدست

جمله گوش از غیر ببستم تا شنیدم خویش را

خویش خویش من مرا و هرچه من ها بود سوخت

کشتم او را و زخاکش پروریدم خویش را

معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس

خویش بینی را گزیدم تا گزیدم خویش را

می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم

تا زتاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام

راه برخورشید بستم تا شنیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم

ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

پرده داران زمانها چوب حراجم زدند

دست اول تا برامد خود خریدم خویش را

بزم سازان جهان می از سبوی پر زنند

چون تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام

قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

چون ترم جدید زبان شروع شده و تکلیفام خیلی بیشتر از سابق شدن مثل گذشته نمی تونم آپ کنمامیدوارم دوستان به بزرگواری خودشون منو ببخشند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:45  توسط Angel  |