پدر و مادر هر کاری از دستشون بر بیاد می کنن تا ما تنها نمونیم
بعد از مدتی ما رو مدرسه می فرستند اونجا دوستایی رو پیدا می کنیم و سعی می کنیم تو ساعات مدرسه تنها نمونیم
بعد اونقدر بزرگ می شیم که نوع نیازمون هم عوض میشه دیگه دوستان نمی تونن تنهایی مون رو پر کنن بنابراین به این فکر می افتیم که ازدواج کنیم
بعد می بینیم که ازدواج هم دردی رو دوا نکرد پس برای پر کردن تنهایی مون تصمیم می گیریم بچه دار بشیم
مدتی وقتمون رو با بزرگ کردن بچه ها پر می کنیم اونا رو که سر و سامون دادیم آخر کار می بینیم که چقدر تنهاییم غافل از اینکه همیشه تنها بودیم اما خیال می کردیم تنها نیستیم
هر انسانی توی این دنیا منحصر بفرده و هیچ کس دیگه ای مثل اون فکر نمی کنه اطرافیان هرچقدر هم با ما همفکر و همدل هم که باشند بازم ممکنه کاملا ما رو درک نکنن بنابراین ما همیشه تنهاییم
اگه سیاه نوشتم نظرم این بود شاید دنیا خاکستری باشه با طیفهای مختلف خاکستری شایدم سفید باشه فعلا برای من خاکستری پر رنگه و منو یاد یه روز دلگیر پاییزی می اندازه که ابرهای خاکستری سراسر آسمون رو پوشوندن نه می بارن و نه کنار میرن که خورشید بتابه
یادم رفت بنویسم بعضیام مث من ترجیح میدن تنهایی شونو با نوشتن تو دفتر خاطرات و یا اینترنت پرکنن
راستی چقدر آمار پناهندگان به وبلاگها داره روز به روز زیادتر میشه؟!؟!؟
| از منظر |
|
| به نظّاره به ناظر. ــ |
| من به هياءت ِ «ما» زاده شدم |
|
| به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان |
| از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار |
|
| بيرون است. |
۱- مطالبی که می نویسم دیدگاه شخصی منه و دلیلی نمی بینم که همه از فکر من خوششون بیاد و تاییدش کنند اتفاقاْ عمدا اونو رو می نویسم تا با بحث کردن در مورد چالشهای من به نتیجه منطقی و قابل قبولی برسم.
۲- از اینکه دوستان لطف کردن و نظراتشون رو نوشتن واقعاْ سپاسگزارم اما لازم دیدم که در دفاع از طرحی که انتخاب کردم چند سطری بنویسم:
آقای صبا و شیخ انتقادشون این بود که طرح بیش از حد ساده است و پیچیدگی زندگی رو لحاظ نکرده و به عقیده این دو عزیز اصلاْ برای زندگی با این پیچییدگی نمیشه طرحی به این سادگی رو ریخت
در جواب باید بگم که اولاْ پیچیدگی و سادگی یک موضوع رو چطور میشه مشخص کرد؟؟؟ برای توضیح بیشتر ازتون می خوام اگه رمان "بار هستی" یا همون سبکی تحمل ناپذیر هستی میلان کوندرا رو نخوندین بخونین و اگه خوندین بد نیست یه نگاه دیگه ای بهش بندازین. کوندرا با طرح سوالی در مورد سبکی و سنگینی خمیر مایه داستانش رو شکل داده و در بخشهای مختلف کتابش یه تایج ضد و نقیض رسیده
از طرف دیگه من وقتی به تعریفی که بزرگان از زندگی کردن دقت کردم اونا هم تعریف ساده ای ارائه کرده بودن مثلاْ نیکوس کازانتاکیس زندگی رو روشنایی بین دو مغاک (تاریکی) می بینه .
و آخرین نکته اینکه دایره مدل ماکروسکوپیک زندگی منه و از بعد میکروسکوپیک چون دایره از بی نهایت نقطه تشکیل شده پس در طرح زندگی من هم تعداد بی شماری عامل دخیل هستن و بعد میکروسکوپیک پیچیدگی رو بخوبی نشون میده