تبليغاتX
محال اندیش
چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

 

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

                                       می میرند

 

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد

"گروس عبدالملکیان"

 از کتاب رنگهای رفته دنیا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:40  توسط Angel  | 

فردا تولدمه

اگه از روی کنجکاوی می خواین بدونین چند سالم شده جوابش آسونه خانوما سنشون که خیلی بالا بره تازه ۲۰ ساله میشن!!!!!

اونقدر زود بزرگ شدم که نفهمیدم چطور این سالها گذشتن

از نظر خودم تولد واقعیم ۴ سال پیش اتفاق افتاد وقتی که بر خلاف تموم سالهای گذشته عمل کردم

ترسیدن رو کنار گذاشتم بزرگترین ریسکهای زندگیمو کردم کم آوردم ولی رها نکردم

این چهارسال اگرچه از سخت ترین سالهای عمرم بوده از زندگیم راضی ترم

تو همین سالها بود که از شتابم کم کردم به گذشته ها برگشتم ... به چهارراهها یا دوراهی های زندگیم ....جاهایی که گم شده بودم  و این دفعه سعی کردم راه درست رو انتخاب کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:37  توسط Angel  | 

این عصر و عصر ارتباطات می دونیم

کتابهای  روانشناسی جورواجور برای ایجاد ارتباط صحیح تو کتابفروشیها و قفسه های کتابخونه های شخصی خودنمایی می کنه

اما چیزی که یه وضوح دیده میشه فرار ما آدما از هم دیگه است

هرکسی رو که تو خیابون یا تاکسی می بینی یه هدفون تو گوششه

واقعاْ گیجم نمی دونم نیاز به شنیدن موسیقی زیاد شده یا نیاز ما به تنهایی؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:56  توسط Angel  | 

حالا فراری از درس وکتاب به اینترنت پناهنده شده ام

دیروز روز خیلی بدی بود

خیلی گریه کردم

آروم نشدم

با دوستان درد دل کردم ولی اوضاع بدتر شد چون برای هرکسی که حرف می زنی باید از اول ماجرا شروع کنی و این تکرار مکررات مساله رو حادتر می کنه بنابراین موبایلمو خاموش کردم و به دوستم سپردم که جواب تلفنهای منو بده و گناه دروغش هم پای من اما حالا که فکرشو می کنم گناهش پای گناهکارش

دوش گرفتم بی فایده بود

یه نصفه شیشه بزرگ  عرق بیدمشک رو سر کشیدم اثرش موقتی بود

از دست خواب هم کاری بر نیومد

تصمیم گرفتم برم بیرون هوای آزاد سر درد آدمو تسکین میده

قشنگ ترین بلوزمو پوشیدم....مانتویی که روز قبل خریده بودم با جدیدترین کیف و کفش روسریمو پوشیدم رفتم پارک

مدتی تنها نشستم و به آدمهایی نگاه کردم که در جنب و جوش بودن

بعد خودمو به رستوران دعوت کردم ولی چون روز پر تنشی رو تجربه کرده بودم حوصله نگاههای سنگین اطرافیانو نداشتم شامم رو اوردم توی محوطه خوابگاهها خوردم

قبل از خواب موسیقی ملایم مثل یه مسکن بود برام دیگه نیازی نبود کدئینهایی که خریده بودم مصرف کنم (خانم دکتر می گفت بدون نسخه پزشک مسکن نمی ده به محضی که گفتم سرم درد می کنه گفت می دونم سردرد خانوما یعنی چی)

نتایجی که گرفتم :

۱-فکر می کنم اگه مردها کمتر زور بگن خانوما کمتر سرشون درد بگیره و درضمن مجبور نمیشن دروغ بگن

۲- گاهی وقتها از دست صمیمی ترین دوست هم هیچ کاری برنمیاد اون موقعهاست که احساس تنهایی آدمو خفه می کنه طوریکه نمی تونی نفس بکشی و مجبور میشی بزنی بیرون...اگه توی این مواقع خودت خودتو دوست نداشته باشی و به خودت دلداری ندی داغون میشی

۳- ما احساس تنهایی می کنیم چون یاد نگرفتیم خودمونو دوست داشته باشیم به غلط بهمون تحمیل کردن که فقط باید دیگرانو دوست داشته باشیم و دوست داشتن خودمون یعنی خودخواهی یعنی غرور 

۴-دیروز هرکس که از کنارم رد می شد فکر می کرد قراره به دیدن یه شخص مهم و دوست داشتنی برم بله من به دیدن یه شخص مهم و دوست داشتنی رفتم ولی اون شخص نامزدم نبود "خودم" بودم 

۵-از اینکه دوست خوبی برای خودم بودم راضی هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:48  توسط Angel  | 

الان که دارم این پست رو می نویسم ساعت ۴و ۴۰ دقیقه صبحه

از شدت استرس از خواب پریدم اما می دونم که بخاطر جلسه دفاع از پروپوزالم نیست چرا که ما دیگه فلز آبدبده شدیم از بس با پتک بهمون ضربه زدن (علت این استرس رو هم می دونم چیه؟؟؟ ) 

چیزی که خیلی برام مهمتره اینه که به جاهای خوبی رسیدم در مورد اینکه کی و کجا گم شدم؟؟؟

باربارا دی آنجلیس تو کتاب "چطور کارم به اینجا کشید" یه جایی گفته وقتی گم شدین به عقب برگردید و ببینید کی و کجا گم شدید و از همون نقطه خودتون رو پیداکنید.

فقط ای کاش جواب سوالم این موقع بهم الهام نمی شد!!!!!!!!

اشتباه می کردم که فکر کردم پشت نیمکتها لابلای کتابها و تکلیفها گم شدم من کمی قبل از اون گم شده بودم و بعد از این گم شدن به نیمکتها و کتابها پناه بردم چون فکر می کردم مأمن خوبین

حالا دیگه ریشه خیلی از ترسهامو پیدا کردم

حالا دیگه می دونم چرا ما آدما اینقدر احساس تنهایی می کنیم؟؟

حالا دیگه می دونم که چرا هیچوقت رغبتی برای رفتن به حج نداشتم؟؟؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 5:0  توسط Angel  | 

تا دیروز اگه کسی ازم می پرسید گمشده ات چیه ؟؟؟

می گفتم بگو کیه؟؟؟

جوابم این بود : خدا

چرا تا حالا برعکس فکر می کردم؟؟!؟!؟؟؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟

کسی که گم شده منم نه خدا

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط Angel  | 

هرکسی گمشده ای داره

فرقی نمی کنه چه جوری باشه

مادی یا معنوی

پول شهرت مقام مدرک تحصیلی یا .....

گمشده شما چیه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:55  توسط Angel  |