س دختری زیباست و البته خوش سر زبون و تا حدودی روده دراز.
با ابزاری که داره مقاصدشو خوب پیش می بره
هفته پیش بعد از حدود یک ماه که اونو ندیده بودم بهم زنگ زد و وقتی فهمید که مؤسسه ام اومد تو آزمایشگاه پیشم.
خیلی دپرس به نظر می رسید علتشو پرسیدم. گفت که با شوهرش بهم زده (منظورش نامزدش بود). قبلا گفته بود که قرار گذاشتن اسفند عقد کنن. خیلی تعجب کردم پرسیدم اون پشیمون شده جواب منفی بود حدس زدم پدر و مادرش مخالفت کرده اند یا پدر و مادر خودش همه حدسها اشتباه بود در حالیکه اشک می ریخت گفت که م تومور اونم از نوع بدخیمشو داره اینکه م دیگه به هیچ عنوان حاضر نیست ببیندش و به تلفنهاش هم جواب نمیده از ناراحتی پدر و مادر م و سفر اونا به مشهد گفت.
خیلی متأثر شده بودم. ماجرا رو برای دوستان نزدیکم تعریف کردم. اونها هم ناراحت شدن. یکی از دوستام آخر هفته حرم امام رضا که رفته بود کلی برای م دعا کرده بود.
امروز با دوست مشترکمون که س ادعا می کرد در جریان ماجراها هست در این مورد صحبت می کردم. در کمال ناباوری س به هردومون دروغ گفته بود.
از دروغی که گفته بود هم من و هم دوستام خیلی ناراحت شدیم .
نتیجه گیریهای من:
با خودم فکر می کردم کسی که اینقدر در مرکز توجه اطرافیان هست چقدر باید کمبودهای عمیق عاطفی داشته باشه که برای جلب توجه بیشتر همچین دروغهایی رو سر هم می کنه.
با این ذهن خلاقی که س داره اگه در راه درست ازش استفاده می کرد چه بسا جی کی رولینگ دیگه ای داشتیم .
و یا اگه تخیلاتشو فیلمنامه می کرد بالیوودی به مراتب سوزناک تر و تأثیرگذارتر از بالیوود هندیها داشتیم.
باید به س بگم که در اولین فرصت خودشو به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی معرفی کنه حیفه که از هنر همچین هنرمندی فقط آدمهای انگشت شماری بهرمند بشن.
کار درستی کردم ایران موندم که دکتری بخونم؟؟
هرچی سعی می کردم خودمو کمرنگ کنم می دیدم نتیجه اش معکوسه
اینو وقتی به یه مشکل بر می خورم بیشتر حس می کنم موقعهایی که اونقدر مستاصلم که جز اون هیچ کس به دادم نمی رسه اما می بینم که نمی تونم بهش اعتماد کنم
شاید منم مقصر نباشم من که همه عمرمو توی یه جوّ بی اعتمادی زندگی کردم چطور به کسی که نمی شناسمش اعتماد کنم؟!؟!؟ چرا اینقدر بد شناسوندنش که به جای نزدیکی باهاش باید ازش فرار کنم؟!؟!؟
شایدم مقصرم چون همه چی رو که نباید با عقل حسابگر محک زد...
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سمااز همه بدتر اینکه راهو اشتباه اومدم من بی او نیستم اما بدون منم شاید دنیا یه چیزی رو کم داشت پس حذفم عاقلانه نیست
اون بدون منم خیلی قویه ولی من و او مکملهای خوبی میشیم
امروز باز هم همون مسیر رو با هم بودیم منتهی این بار برای کار بابا
امروز یه روز استثنایی بود واسه من
امروز فقط مال من و اون بود یاد بچگیهام افتادم موقعی که زمستونها بهش می گفتم بابا بیا با بخار دهنمون سیگار بکشیم (موقعی که عمه و عموم سیگار می کشیدن خیلی از دودی که بیرون می دادن خوشم می اومد و به بابام پیشنهاد می دادم که سیگاری بشه!!!!)
وای چه آرامشی داشتم موقعی که پیشش رو نیمکت نشسته بودم ای کاش این زمان تا ابد ادامه می داشت و اصلا تموم نمی شد
چه آروم چه قانع چه راضی و چه بزرگ هم اون هم مامان
خدایا همه پدر و مادرها رو حفظ کن بهشون سلامتی بده و به ما توفیق بده تا قدر محبتاشونو بدونیم
چقدر عذرخواهی می کرد که وقتمو گرفته هر چی می گفتم یه روز تعطیل کردن کار به پایان نامه ام لطمه نمی زنه قانع نمی شد و مرتب عذر خواهی می کرد
پی نوشت: از بس گریه کردم سرم داره می ترکه فکر نمی کردم اینقدر بچه بابا باشم.جلوی بزرگیهاش اینقدر احساس حقارت می کنم که فقط اشک می تونه نجاتم بده که دق نکنم.