
حالا که مسیرها بخاطر ترافیک طولانی تر شدن تا به مقصد برسی چندین حس متفاوت رو تجربه می کنی
چند بار عاشق و چندین بار از معشوقت متنفر میشی
از تاکسی پیاده می شی شلوغی و سر و صدا دوباره تو رو به دنیای واقعی بر می گردونه تا اینکه برای کورس بعدی دوباره سوار تاکسی بعدی بشی...
پ.ن. نمی دونم چرا خواننده های پاپ فقط موسیقی های تند عشقی می خونن؟!؟
.
.
.
می دونم نبایستی احساس منفی ام رو بروز بدم ولی متاسفانه این حس رو همه گیر می بینم. بهتره اصلاح کنم این روزها خیلیا احساس بدبختی می کنن
نوشتن این پست رو از خوندن وبلاگ دوستم ماه خاتون ایده گرفتم.
موقع هایی که تحت فشارم مردم گریز میشم دوست دارم فقط تو خونه بشینم و کسی رو نبینم چون وقتی به یکی مشکلتو بگی دفعه بعد که تو رو می بینه پی گیر میشه ببینه مشکل حل شده یا نه و این یعنی دامنه دار کردن اون مشکل (این مردم گریزی حتی به دنیای مجازی هم رخنه کرده)
اینجور مواقعی حلقه زندگی ام تنگتر و محدود میشه به تعدادی از دوستهام
بعد از تموم شدن کارهای آزمایشگاهی تو راه برگشت فکر می کردم.....امروز تصمیم داشتم معادله زنگی ام رو عوض کنم
می خواستم حلقه رو باز کنم و اونو تبدیل کنم به یه خط دیدم خط رو میشه تا بی نهایت امتداد داد من که حوصله این امتداد رو ندارم پیش خودم گفتم پاره خط دو سرش محدوده این یکی بهتره یک سر من یک سر خدا اما چند دقیقه بعد نظرم برگشت بین ما دو تا فاصله بود من از این فاصله بیزارم می خوام کمترین فاصله ممکن بین ما دو تا باشه کمترین فاصله
به نظر م رسید دو تا نقطه وقتی کمترین فاصله رو دارن که روی هم منطبق باشن
باز برگشتم سر دایره تو دایره نقطه شروع و پایان رو هم منطبقن اصلا شاید نشه اونها رو درست نامگذاری کرد و ادعا کرد کدوم شروعه و کدوم پایان.