تبليغاتX
محال اندیش
چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش

وقتی نوجوون بودم یه داستان از عزیز نسین نویسنده طنز پرداز ترک خونده بودم. داستان در مورد یه کارمند ساده بود که با وضعیت بسیار فلاکت باری که عزیز نسین با جزئیات کامل تشریح کرده بود زندگی می کرد. یک روز از قضا بهش اطلاع میدن بخاطر شباهت زیادی که با رئیس داره به جای اون بره یه مجلس ختم چون رئیس سرش خیلی شلوغه و نمی تونه شرکت کنه. نویسنده به همان موشکافی که اوضاع اسفناک کارمند رو به تصویر کشیده بود بخشی از زندگی مجلل رئیس (قایق خصوصی رئیس با همه امکانات رفاهیش) رو فاش می کنه. کارمند بینوا بعد از اتمام مراسم خدمت رئیس می رسه وقتی رئیس ازش گزارش می خواد به تلخی گریه می کنه و به رئیسش میگه ای کاش هیچ وقت این کار رو نمی کرد چون قبلا می تونست زندگی نکبت بارشو تحمل کنه اما حالا اگر چه برای یک روز به جای رئیس بوده چون با نحوه زندگی به غیر از اونچه اون تا حالا زندگی کرده آشنا شده دیگه نمی تونه مثل سابق با اون اوضاع زندگی کنه.... رئیس با صدای بلند بهش می خنده....

امروز بخاطر اینکه کوره خالی نبود حدود سه ساعت معطل شدم. تصمیم گرفتم توی محوطه با صفای پردیس بشینم. نشستن تو سایه اون چنارهای قدیمی رو خیلی دوست دارم مخصوصا اینکه از خودم حسابی پذیرایی می کردم. اولین چیزی که به نظرم رسید آرامش فوق العاده محیط بود در اولین نگاه به نظر بخاطر سر سبزی محوطه بود ولی بلافاصله به حقیقت پی بردم. این آرامش بخاطر موج آرامش بخش افراد (دانشجو، استاد و خدمه ...همه) اونجا بود. هیچ کس عجله ای نداشت. همه طوری رفتار می کردن که انگار تا ابد زمان دارن. هر کسی به کاری مشغول بود. بعضی تنها نشسته بودن موسیقی گوش می کردن روزنامه یا درس می خوندن. بعضی ها هم اکیپ بودن. یکی از این اکیپها تعدادی دختر بودن که پشت نیمکت من روی چمن نشسته بودن و ساعتها منچ بازی کردن. حسابی شلوغ می کردن... جیغ می زدن و شاد بودن و وقتی انرژیشونو تخلیه کردن پاشدن رفتن سر کلاس. اونا رفتن در حالیکه دنیای منو بهم ریختن.... خیلی مشوش شدم درست مثل همون کارمند داستان نسین که وقتی با دنیایی متفاوت با دنیای خودش مواجه شده بود

آرامشم بهم خورده بود و راهی نداشتم جز اینکه سعی کنم اونو دوباره بدست بیارم.

حسرت می خوردم که چرا زمانی که حق انتخاب داشتم از این حق درست استفاده نکردم. سریع جوابی پیدا کردم. بنا به دلایلی که 7 سال پیش برای خودم داشتم انتخاب دیگه ای کرده بودم. سرزنشها همچنان ادامه داشتن... می تونستی تحقیق کنی بعد انتخاب کنی....داده هایی که اون زمان داشتم باید به نتیجه ای که می خواستم می رسیدم. اگر چه تو این ماجرا خودم یه پای قضیه بودم ولی سعی می کردم منصفانه قضاوت کنم...بعد از 3 سال من به نتیجه ای که می خواستم رسیده بودم منتهی الگوریتمی که براش رسم کرده بودم با آنچه بعدا برام اتفاق افتاد متفاوت بود...البته خدا خیلی بهم رحم کرد که روی تصمیم قبلی ام برای انتخاب پافشاری نکرده بودم ( این یعنی مثبت اندیشی).

خب...با این تفاصیل باید قائله خاتمه پیدا می کرد ولی کل کل فرشته کوچولو و شیطون سرخ نیزه دار دم دار همچنان ادامه داشت...

- سرنوشتم این بوده....خواست خدا....قسمت....

- خوبه که همیشه برای سر پوش گذاشتن روی اشتباهاتت واژه پردازی می کنی.

شعری از حافظ رو به خاطر آوردم :

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید     ورنه از جانب ما دل نگرانی دانست

فایده نکرد

روزگاری چند تا از حکمتهای امام علی رو تو گوشیم نوشته بودم حتی موقع عوض کردن گوشیم همه رو به گوشی جدیدم منتقل کرده بودم برای روزهای سختی که هیچ جوابی برای سوالاتم ندارم بخونمشون....ولی نمی دونم چرا امروز جواب من نبودن

یاد چهار زندان شریعتی افتادم . من به حکم انسان بودن و داشتن محدودیتهای زمانی، مکانی و جو حاکم بر شرایط زمان تصمیم گیری، بهترین تصمیم رو برای اون زمان گرفته ام و اگرچه بعدها ممکنه اشتباه بودن اون ثابت بشه ولی در اون موقع تصمیم خوبی به نظر می رسیده تصمیمی که با مشورت هم همراه بوده. و اینکه تصمیمات درست و غلط گذشته منو در موقعیت فعلی ام قرار داده بودن. گذشته ای که تموم شده و امکان برگشت به اون وجود نداره .

جوابمو گرفته بودم. ولی سوال دیگه ای تو ذهنم نقش بست که نوشتن اونو به یه وقت دیگه موکول می کنم.

* عجب پست طولانی نوشتم.

** حرف اول تموم کلمات عنوان این پست رو با حرف پ شروع کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:46  توسط Angel  | 

شاید بچگونه به نظر برسه ولی از اینکه روز تولدم اول هفته است حس خوبی دارم.

کلا از شروع سال حس خوبی داشته ام.

تولدم مبارک! 

پ.ن. کارام مدتی بود عقب بودن اما امروز دوباره شروع کردم.

امروز پردیس کشاورزی کرج رفته بودم این مکان با اون چنارهای قدیمی اش همیشه یه حس آرامش بخش قشنگی در من ایجاد می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:46  توسط Angel  | 

قبلا نظرمو در مورد قسمتهای اول این سریال توی یه پست نوشته بودم

نقدهایی از دیگران رو هم تو این پست می ذارم

http://1sama.wordpress.com/2009/05/03/the-miracle-of-salahshur/

http://www.3jokes.com/frame/yoozarsif.htm

فقط یه پیشنهاد دارم

با همه ضعفهایی که برای این سریال شمردن و بر عکس چون نقاط قوت سریال جومونگ زیاده بهتر نبود اسم این دو سریال رو می ذاشتن افسانه یوسف و جومونگ پیامبر؟!؟!



پ.ن. بخاطر مشکل بلاگفا نتونستم لینک بدم فقط آدرسشونو نوشتم زحمتش با خودتون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط Angel  | 

امروز یکی از دوستام بعد از حدود یه سال به دیدنم اومده بود. تازه ازدواج کرده. یه مدت با یکی همخونه بود. همخونه اش به نظر دختر خوبی می اومد به نظر....

امروز دوستم حرفهایی زد که خیلی پکرم کرد

خیانت شوهر دختر خاله همخونه اش،س، خیانت متقابل دختر خاله خانوم به شوهرش، همدستی س توی این خیانت، و از طرف دیگه ارتباط س با شوهر دختر خاله...

از وقتی دوستم رفته حس می کنم وزنم یه خروار شده

مخم سوت می کشه

خیلی حالم بده

یکی از دوستام می گفت وقتی خیلی ناراحتی به سیب محکم گاز بزن ...به یه باغ سیب نیاز دارم.

پ.ن. نمی خوام در مورد کسی قضاوت کنم ول خارج از دنیای پاک و ایزوله دانشجویی چه اتفاقی داره می افته؟؟؟؟ دلم نمی خواد فارغ التحصیل بشم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:37  توسط Angel  | 

دوستم مدتیه هنده خیلی راحت عکساشو رو Face book میذاره اما من توی ایران خودمو پشت یه اسم مستعار قایم کرده ام.

چرا؟؟؟

از چیزی که الان هستم شرمنده نیستم بر عکس وقتی خودمو با 5 سال پیش مقایسه می کنم احساس رضایت دارم ولی مثل اینکه بد جوری به قایم شدن پشت ماسکهای مختلف عادت کرده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:0  توسط Angel  | 

این پاهای کوچولو مال نی نیه که یه روز کاملا زوج 88/2/2 به دنیا اومده

پاهاش آدمو یاد پاک کنهای زمون بچگی مون می اندازه

نی نی عادت داره موقع خواب اونا رو رو هم بندازه.

حالا دیگه ماه تولد من و خواهر زاده ام یکیه منتهی با 24 روز و ؟؟ سال اختلاف. منم توی یه روز کاملا زوج بدنیا اومدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:46  توسط Angel  | 

تو هواپیما قسمت بوفه!!! افتاده بودیم.

بعد از چنددقیقه یه دختر جوون پشت سرمون نشست.

خانوم مهماندار به دختر جوون گفت که جلو صندلی خالی هست. دختر گفت همین جا خوبه و حاضر نشد جاشو عوض کنه. بعد از چند دقیقه دوباره همون مهماندار اومد و همون صحبت رو کرد و همون جوابو شنید. یکی از توریستها هم پیشنهاد کرد جاشو با دختر عوض کنه. حدود 15 دقیقه بعد مهماندار دوباره برگشت و به دختر گفت که ردیف سه دو تا صندلی خالی هست. این دفعه بلند شد و رفت.

من و همکارم با وجود خستگی مجبور شدیم سر و صدای موتور و گرمای انتهای هواپیما رو تحمل کنیم.

موقع پیاده شدن به همکارم گفتم اینم شغل بود من و تو انتخاب کردیم ای کاش یه لیدر با دماغ عمل کرده سر بالا بودیم .


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:33  توسط Angel  | 

پریروز که رفته بودم اهواز هوا نسبتا گرم بود به پیشنهاد دوستم کنار جاده هندونه خریدیم.هندونه اش سفید از آب در اومد.

موقعی که داشتیم هندونه سوا می کردیم یه نیگاه به سر و وضع مرد هندونه فروش انداختم پاهاش پینه بسته بود

کمی اونطرف تر از آلاچیقی که برای هندونه هاش درست کرده بود یه تخت فلزی بود که  چند تا پتو روش گوله شده بود دلم براش سوخت که مجبوره تو شبهای سرد اونطوری بخوابه.زیر آلاچیق هم یه کلمن آب و یه پیک نیکی بود.

به راننده مون گفتم مگه هندونه فروشی درآمدش چقدره که جوابگوی زندگی اون باشه و بخاطرش حاضره اینقدر سختی بکشه؟؟؟ راننده مون در جوابم گفت که هندونه فروشی شغل اصلی اون نیست کار اون فروش مواده و انواع مواد رو اگه ازش بخوای داره.

بهش گفتم پس ازش بخواه (نمی تونستم حرفاشو باور کنم یا شاید می خواستم بهم ثابت بشه) خندید و گفت اهلشی؟؟؟

وقتی می خواستیم سوار ماشین بشیم نصفه هندونه رو که بهش دادم خیلی خوشحال شد.

با خودم فکر کردم اگه این مرد مواد فروشه باید درآمد خوبی داشته باشه و نباید با گرفتن یه نصفه هندونه خوشحال بشه مخصوصا وقتی اون همه هندونه برای فروش داشت.

راه افتادیم در حالی که هنوز فکر می کردم و جوابی نداشتم. چند دقیقه بعد موضوع رو فراموش کردم.

پیش تر از این مشابه همین دیالوگها رو در مورد دست فروشها با دوستام داشتم و همین جواب رو شنیدم.

پ.ن. هنوزم نمی تونم آدما رو بشناسم یا شاید جامعه شناسی ما ایرانیا پیچیده تر از اونه که فکرشو میشه کرد. یا شاید حقیقت چیزی نیست که دوستان میگن.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط Angel  |