مردم بخاطر اطلاع رسانی ستادهای تبلیغاتی تموم نکات گفته شده رو رعایت کرده بودن. جو کاملا آروم بود. از طرف صدا و سیما خبرنگاری اومده بود. یه ماشین هم پارک کرده بود که روی شیشه اش یه برگه تایپ شده چسبونده بودن که از طرف شورای نگهبان هستن.
موقع رای دادن ازم پرسیدن که می خوام در رای گیری خبرگان هم شرکت کنم؟؟؟ جوابم منفی بود. در مورد کاندیدها ماهها روزی چند ساعت تو اینترنت سرچ کرده بودم تا کاندیدی که به نظرم بهتر می اومد رو انتخاب کرده بودم.
رای مونو که دادیم تازه بحث شروع شد. یکی از بچه ها که تا موقع رای دادن رایشو مخفی نگه داشته بود باز هم حاضر نبود که بگه به کی رای داده. موندم کسی که نمی تونه از کاندیدش مقابل دوستاش دفاع کنه رو چه حسابی بهش رای داده؟!؟!؟؟!!؟دلایلش برای رای ندادن به کاندیدها یکی بخاطر این بود که خانوم یکی از نامزدها گویا موقع صحبت کردن آستینش عقب رفته و مچ دستش پیدا بوده!!!!! یکی دیگه هم بخاطر حضور شخصی که هنوز هم ماجرایی که به اون نسبت میدن برای همه در پرده ای از ابهامه نتونسته بود نظرشو جلب کنه!!!
من و دوست نزدیکم جدا از جوی که حاکمه به کاندیدمون رای دادیم. خیلیها با گفتن بخاطر اینکه رای ها شکسته نشه سعی در عوض کرذن نظرم داشتن. به نظرم می رسه با موجی که سراسر کشور رو گرفته بعیده که کاندیدشون رای نیاره بنابراین بخاطر ارزشی که برای رای خودم قائلم و بدون در نظر گرفتن اینکه ممکنه این نامزد رای لازم رو نیاره رای دادم. بعدها از اینکه بر اساس احساس تصمیم نگرفتم هرگز پشیمون نخواهم شد.
از نگاه کردن به عقب خوشم نمیاد. دوست دارم فقط به جلو نگاه کنم.
گذشته مثل سیاه چاله می مونه یه کشش و جاذبه عجیبی داره و دوست داره آدمو به طرف خودش بکشونه.
ولی از طرف دیگه چون در گذشته آگاهی ما نسبت به امور آینده خیلی کمه تصمیماتی می گیریم که بعدها ممکنه از گرفتن اونا پشیمون بشیم و یا حس کنیم اگه در اون زمان اطلاعات امروز رو داشتیم مطمئنا تصمیم دیگه ای می گرفتیم.
دیشب میلهای دو سال پیشمو می خوندم. چقدر کمال گرا بودم و چقدر به مذهب متوسل شده بودم. چقدر زندگی رو بر خودم سخت می گرفتم.
از شروع سال جدید با گذشته ام از در صلح در اومدم. وقتی گذشته می خواد اشتباهاتمو بهم گوشزد کنه دیگه جبهه نمی گیرم به آرومی بهش میگم منم آدمم و اشتباه می کنم.
پارسال همین موقعها بود که من توی یه هفته در چهار مکان متفاوت جغرافیایی حضور داشتم : شمال، جنوب، تهران و کرج.
روزایی که می خواستم شمال برم ساعت 5 صبح حرکت می کردم و شب ساعت 12 با خستگی و استرس زیاد به تهران می رسیدم. با این حال دانشجوای شمال رو خیلی دوست داشتم. بخاطرشون پاورپوینت درست کرده بودم. باهاشون تست ارشد کار می کردم. براشون شکلهای مرتبط به درسشونو دانلود می کردم. براشون خیلی مایه می ذاشتم و از این کار راضی بودم چون برق چشاشون موقعی که مطلب رو می گرفتن چنان برام لذت بخش بود که تا حالا توی این سه سال تدریسم به جز همون ترم تجربه اش نکرده ام.
پریروز همکارم از شمال زنگ زد. در مورد نتایج ارشد پرسیدم. گفت یکی از بچه ها که هیچ کس روش حساب باز نکرده بوده با رتبه 20 مجاز شده. تا اینو گفت اسم کوچیک دانشجومو گفتم و همکارم تایید کرد. همون دانشجوی خیلی باهوش و بی انگیزه ام بود که اونقدر به درسم علاقمند شده بود که به گفته خودش فقط برای ادامه تحصیل تو این شاخه قصد داشت ارشد شرکت کنه.
نمی تونم قبولی اونو به خودم مرتبط کنم چون مواد امتحانی 6 درس بود. ولی درس من یکی از مهمترینهاش بود ضریبش دو برابر درسهای دیگه اس. از اون گذشته زمانی من به دانشجوام درس می دادم که سال سوم بودن و خیلی از واحداشونو گذرونده بودن. با همه اینها حس می کنم حضورم حتی در همون مدت کوتاه باعث شد که یک نفر حداقل بتونه علاقه واقعیشو پیدا کنه.
بر عکس دانشجوای شمال، هیچ علاقه ای به دانشجوای جنوبم ندارم. سه ساله که تو گروهشون هستم ولی گذشت زمان نه تنها چیزی رو عوض نکرده که شرایط روز به روز بدتر هم میشه. اوایل با همون انگیزه ای که برای تدریس داشتم مایه می ذاشتم ولی نتیجه ای که می خواستم رو نمی گرفتم. دانشجوای دانشگاه آزاد فقط به فکر گرفتن نمره و مدرکن . تموم انگیزه هامو دارم از دست میدم.
سال اول تدریسم اونقدر از رو به رو شدن با این واقعیت غمگین بودم که با منوص در این مورد حرف زدم. اون گفت به این جنبه ها فکر نکن به این فکر کن که اگه تو فقط زندگی یکی رو بتونی تکون بدی آینده اونو عوض کردی.
وقتی استاد راهنمایی که دنیا رو آب ببره اونو خواب می بره بهم بگه که عجله کن معلوم میشه اوضاع خیلی درامه!!
از دم آزمایشگاه رد شدم. شک کردم که خودشه یا نه. گفتم میرم تو نهایتش اینه که اون نباشه. رو به روش که رسیدم منو شناختو محکم بغلم کرد. گفت که خیلی دلش می خواسته از حال و روزم با خبر بشه. از یکی دو تا از بچه ها هم پرس و جو کرده بود.
نیم ساعتی با هم نشستیم حرف زدیم. از بقیه بچه ها حتی دوستای نزدیکش هم بی خبر بود. خبر بقیه بچه ها رو یکی یکی بهش دادم. همه تو تحصیل و کار و زندگیشون پیشرفت کرده بودن و این اصلا به مذاقش خوش نیومد. رو هر کدوم از دوستان یه عیب گذاشت . همیشه می خواست که فقط خودش بهترین باشه. تو این هفت سال خیلی عوض نشده بود.
خیلی زود دلمو زد. هیجان لحظات اول جای خودشو به خستگی داد. به بهونه انجام کارم ازش خداحافظی کردم.
روز بعد منو که دید به روی خودش نیاورد. بهش سلام کردم و از جام بلند شدم. جواب سلامو داد و بی هیچ احوالپرسی رفت.
از ماشین پیاده شدم و بی هوا به سمت ایستگاه مترو می رفتم که یه سگ به سمت من دوان دوان اومد. از ترس نیمه جون شدم. وقتی بهم رسید دوباره برگشت طوری رفتار می کرد انگار داره بازی می کنه و دنبال یه موش می دوه. اونقدر غرق بازی بود که متوجه نشد من چقدر ترسیده ام. از ترس مسیرمو تغییر دادم. رفتم به سمت گارد وسط خیابون. اونم اومد همون سمت و از زیر گارد رد شد و توی فضای سبز نشست. زیر چشمی می پاییدمش. به پیاده رو که رسیدم اونم اومد. برای سومین بار دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
مردها به راحتی از کنارش رد می شدن. سگ وارد پارکینگ شد و من دیگه ندیدمش.
وقتی سوار مترو شدم به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم. چرا اونقدر از اون سگ ترسیده بودم در جالیکه هیچ کاری به کارم نداشت؟؟؟ یادم اومد که یه بار که بچه بودم یه سگ دنبالم کرده بود و از همون موقع من از سگها ترسیدم (البته سگها تنها موجوداتی نیستن که ازشون می ترسم).
به خودم گفتم به این فکر کردی که تا حالا چقدر بخاطر ترسهات تو زندگی تغییر مسیر دادی؟؟؟ ترس از مسایلی که وجود خارجی نداشتن!!! یا ترس از شروع. از ترس اینکه مبادا از عهده کاری برنیام یا اون کار رو انجام ندادم یا یه کار دیگه انجام دادم. و اینکه چقدر با ذهنیت تجربیات گذشته به آینده نگاه کردم؟؟؟