تبليغاتX
محال اندیش
چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش



چه زجری می کشد آنکه انسان است و از احساس سرشار




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:41  توسط Angel  | 

تدریس تو دانشگاه هر جلسه اش یه تجربه است

دانشجوهای یکی از درسهام این ترم در مورد نحوه امتحان ازم خواستن که امتحان رو تستی بگیرم

یکی ته کلاس گفت استاد تصحیح ورقه ها برای شما آسون میشه

جواب دادم ولی طرح کردن تست سخته

یکی به شوخی آروم گفت خودمون تو طرحش بهتون کمک می کنیم

من این پیشنهاد رو جدی گرفتم و قرار شد برای هر مبحث هر نفر 10 تا تست طرح کنه و من از بینشون انتخاب کنم

این مساله رو با کارشناس آزمایشگاهم که از دانشجویان سابق خودم بود در میون گذاشتم و گفتم تا حالا این کار رو نکرده بودم و برای اولین بار می خوام امتحانش کنم

برام جالب بود که قبل از من یکی از اساتید با تجربه دانشکده هم همین کار رو می کرده

پ.ن. 1- ای کاش فرصت داشتم تا سایتی رو راه تندازی می کردم به تمام اساتید دانشگاههای ایران تو رشته و شاخه خودم ای میل می زدم و ازشون می خواستم که با هم در ارتباط صمیمانه باشیم و تجارب تدریس و تحقیق رو با همدیگه در میون بذاریم

پ.ن. 2- هر چند اساتید مطرح رشته ما چشم دیدن همدیگه رو ندارن و هرکی خودشو خدا می دونه

پ.ن. 3- فکر کنم این ترم دانشجوها دیگه از سوالات شاکی نباشن چون سوالاتیه که خودشون طرح کردن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:19  توسط Angel  | 

باز گشته اند

دردهای قديمی

تصويرهای تاريک

از من در آيينه

از من

در خواب ها.

 

اين بار می خواهم

                          تکه

                                 تکه

                                       تکه کنم خود را

                                                         تا دوباره دست کسی

                                                                                       شايد.....

نه !

اين پازل را

هزار بار هم که بچينی

همان می شود !

 

*** گروس عبدالملکيان ***
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:32  توسط Angel  | 

از کنارش که رد شدم دلم خیلی براش سوخت

کنار ویلچرش روی چمنها نشسته و تو خودش مچاله شده بود

شاید بخاطر نداشتن پا و نقص مادر زادی فرم بدنش هم بهم ریخته بود

با خودم فکر کردم اگه پا داشت با اعتماد به نفس سرشو بالا می گرفت و راه می رفت

از اینکه از کنار مساله مهم سلامتی به سادگی رد شده بودم از خودم شرمنده بودم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:37  توسط Angel  | 




پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند





+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:14  توسط Angel  | 

گرفتن مدارک تحصیلی عالی هم نتونسته دید سنتی مردهای جامعه ما رو به مساله زندگی مشترک عوض کنه فقط به عوض شدن نحوه صدا زدن همسرانشون منجر شده اگه قبلا خانومها رو منزل صدا می زنن تازگیا یاد گرفتن که اونا رو هانی صدا کنن ولی وقتی پای صحبتهای خانومهای متاهل که می شینم می بینم چه اونی که یک سال از ازدواجش می گذره و چه اونی که 15 سال درد مشترکی دارن بی توجهی همسرانشون به اونا و زندگی مشترک و عدم مسئولیت پذیری در قبال تربیت بچه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:43  توسط Angel  | 

چهار سالی هست که دنبال یک کار اداری هستم البته با همراهی دوستان

پیگیریهای ما نتیجه ای برای من و دوستام نداشت ولی به نفع دانشجو های بعد از ما نه فقط تو دانشگاه خودمون که همه دانشگاهها تموم شد

بعد از چهار سال نامه نگاری به سازمانهای مختلف و شنیدن جوابهای منفی امروز احساس افسردگی بهم دست داد. نمی دونم چرا یه دفعه یاد داستان زیر افتادم

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
 کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم


حسی بهم می گفت که این سختیها مثل آتیش این داستانه و به زودی اتفاقات خوبی در انتظارم خواهد بود

امروز اولین نشانه های این اخبار خوب رو دیدم

این پست رو می نویسم که شادی ام رو با همه تقسیم کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:19  توسط Angel  | 

کوچیکم آرزو می کنیم زودتر بزرگ شیم از اینکه بهمون بگن کوچولو حرصمون می گیره خیلی زودتر از اونچه که بشه تصورشو کرد رشد می کنیم ازدواج می کنیم و بچه دار میشیم بابا یا مامان میشیم ولی...

بزرگ شدنمون چقدر با پختگی همراهه؟؟؟

گاهی اوقات اختلاف سنی پدر و مادرا با بچه هاشون زیاده ولی در عمل اختلاف سن "کودک درون"شون به چند ماه هم نمیرسه


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:2  توسط Angel  |