چه زجری می کشد آنکه انسان است و از احساس سرشار
دانشجوهای یکی از درسهام این ترم در مورد نحوه امتحان ازم خواستن که امتحان رو تستی بگیرم
یکی ته کلاس گفت استاد تصحیح ورقه ها برای شما آسون میشه
جواب دادم ولی طرح کردن تست سخته
یکی به شوخی آروم گفت خودمون تو طرحش بهتون کمک می کنیم
من این پیشنهاد رو جدی گرفتم و قرار شد برای هر مبحث هر نفر 10 تا تست طرح کنه و من از بینشون انتخاب کنم
این مساله رو با کارشناس آزمایشگاهم که از دانشجویان سابق خودم بود در میون گذاشتم و گفتم تا حالا این کار رو نکرده بودم و برای اولین بار می خوام امتحانش کنم
برام جالب بود که قبل از من یکی از اساتید با تجربه دانشکده هم همین کار رو می کرده
پ.ن. 1- ای کاش فرصت داشتم تا سایتی رو راه تندازی می کردم به تمام اساتید دانشگاههای ایران تو رشته و شاخه خودم ای میل می زدم و ازشون می خواستم که با هم در ارتباط صمیمانه باشیم و تجارب تدریس و تحقیق رو با همدیگه در میون بذاریم
پ.ن. 2- هر چند اساتید مطرح رشته ما چشم دیدن همدیگه رو ندارن و هرکی خودشو خدا می دونه
پ.ن. 3- فکر کنم این ترم دانشجوها دیگه از سوالات شاکی نباشن چون سوالاتیه که خودشون طرح کردن
باز گشته اند
دردهای قديمی
تصويرهای تاريک
از من در آيينه
از من
در خواب ها.
اين بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شايد.....
نه !
اين پازل را
هزار بار هم که بچينی
همان می شود !
*** گروس عبدالملکيان ***
کنار ویلچرش روی چمنها نشسته و تو خودش مچاله شده بود
شاید بخاطر نداشتن پا و نقص مادر زادی فرم بدنش هم بهم ریخته بود
با خودم فکر کردم اگه پا داشت با اعتماد به نفس سرشو بالا می گرفت و راه می رفت
از اینکه از کنار مساله مهم سلامتی به سادگی رد شده بودم از خودم شرمنده بودم
پیگیریهای ما نتیجه ای برای من و دوستام نداشت ولی به نفع دانشجو های بعد از ما نه فقط تو دانشگاه خودمون که همه دانشگاهها تموم شد
بعد از چهار سال نامه نگاری به سازمانهای مختلف و شنیدن جوابهای منفی امروز احساس افسردگی بهم دست داد. نمی دونم چرا یه دفعه یاد داستان زیر افتادم
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
س![]()
رانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
حسی بهم می گفت که این سختیها مثل آتیش این داستانه و به زودی اتفاقات خوبی در انتظارم خواهد بود
امروز اولین نشانه های این اخبار خوب رو دیدم
این پست رو می نویسم که شادی ام رو با همه تقسیم کنم
بزرگ شدنمون چقدر با پختگی همراهه؟؟؟
گاهی اوقات اختلاف سنی پدر و مادرا با بچه هاشون زیاده ولی در عمل اختلاف سن "کودک درون"شون به چند ماه هم نمیرسه